<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/7895323?origin\x3dhttp://hamsaafar.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>




Previous Posts


Links

Favorite Links

Archives

Support By


همسفر

دو دنیای موازی

سالها از روزی که برای اولین بار طعم گشت و گذار در فضای مجازی را چشیده ام گذشته است فضایی که مسحور کننده و اغوا کننده ترین فضایی بود که می شد تجربه کرد روزهای شبکه های بی بی اس و محیطهای خشک بدون گرافیک و دوستانی که هر از گاهی در قرارهای شبکه می دیدم محیطهایی با دستورات خاص خود که به راحتی امروز نبود بعد اینترنت آمد روزهای اول صرفا" به دیدن چند سایت محدود می شد با اینترنت های کیلوبایتی و ساعتی روزگاری گذراندم یاد روزهایی که از شرکت فلان فلان اکانت و پسورد می خریدم بخیر ! آنقدر محو اینترنت شده بودم که در محل کارم با اینکه هیچ ارتباطی به اینترنت نداشت نماینده فروش دو سه شرکت ارائه کننده اینترنت شده بودم چند سالی اینگونه بود در میان مشتریان بعضا" افرادی بودند که تازه می خواستند اینترنت را تجربه کنند و تقاضا می کردند به آنها خصوصی استفاده از اینترنت و حتی ویندوز را آموزش بدهم به این ترتیب چند شاگرد جوان و پیر پیدا کردم گرچه برایم منفعتی نداشت اما عشق به اینترنت و آموزش به اشخاص تمام موانع را مرتفع می کرد حتی یادم می آید بعد از ده جلسه آموزش به یک دکتر چای سبز فله ای دستمزد گرفتم یا خانم مسنی برای این که بتواند با فرزندانش در آمریکا ارتباط برقرار کند درخواست می کرد که استفاده از ایمیل و برنامه های ارتباط تلفنی از طریق اینترنت را به ایشان آموزش بدهم و ... بعدها شنیدم که اولین ارائه دهنده سرویس رایگان وبلاگ یعنی پرشین بلاگ امکان ایجاد دامنه با نام دلخواه خودتان را می دهد وارد وبلاگ نویسی شدم وبلاگهایی راجع به شعر و سیاست که فیلتر شد و نهایتا" اینجا را برای ابراز نظرات و عقایدم ایجاد کردم یادم می آید با چه مکافاتی با کارتهای نفتی اینترنتی و با مشقت وارد اینترنت می شدم و چند خطی می نوشتم تا امروز که ای دی اس ال و اینترنت بی سیم آمده است ! دوستان زیادی هم در این بین آمدند و رفتند وبلاگ نوشتند و ادامه ندادند یا کماکان مشغول نوشتن هستند اما آنهایی که در این بین بریدند و با وبلاگ نویسی خداحافظی کردند بیشتر بودند و در واقع بین وبلاگ نویسها که هر از گاهی نظراتی به هم می دهند نبود یکی نوعی حس تنهایی را برای دیگری تداعی می کند گرچه هیچ گاه یکدیگر را ندیده باشند بله دنیای مجازی هم حس مخصوص به خود را دارد و به جهت توقف همین حس است که هر از گاهی یک وبلاگ مدتها به روز نمی شود امروز به این نتیجه رسیده ام که دنیای مجازی نیز مانند دنیای واقعی بر روی زندگی انسانها اثر می گذارد گاهی خسته کننده می شود گاهی هیجان انگیز شاید هر از گاهی هم با دوستی اختلاف نظر پیدا کنی و مدتها به وبلاگش سر نزنی یا بی خبر بروی و بدون هیچ نظری نوشته هایش را بخوانی با دوستان دیگری در مشکلات و گرفتاریهایی که دارند همدردی کنی به آنها دلداری بدهی و کمی در دغدغه هایشان شریک باشی و برای کسی که نمی شناسی آرزوی رفع مشکلاتش را بکنی بله شاید از خیلی لحاظ دنیای مجاز با دنیای واقعی تشابهاتی حتی از نوع حسی داشته باشد و حتی به ناشناسی که دوست می انگاری عشق بورزی و جاذبه نوشته هایی خواب را از چشمان برباید و خلاصه این حس تداعی می شود که همزمان در دو دنیا سیر می کنی دو دنیایی که به موازات هم پیش می روند و من امیدوارم که حس زندگی در دنیای مجاز نیز برای همگان همچنان بجوشد و مرگ در هیچ یک از دو دنیا بر یکدیگر پیشی نگیرد !!

Labels:

گذر عمر

صبح های زود چهره مردم خیلی جالب است چشمهای پف کرده و خواب آلود اکثرا" نشان می دهد که شاید چندین بار محکم بر ساعت کوبانده اند یا زنگ موبایلشان چندین بار موزیک مورد علاقه شان را پخش کرده و نهایتا" چاره ای برای بیدار شدن از خواب ناز و حرکت به سمت محل کار و امرار معاش ندارند داستانها دارد این صبح زود بیدارشدن ها ، جماعتی که هریک به نوعی درگیر زندگی روزمره هستند کارمندان هم بعضا" یه نون با یه بسته پنیر یا خامه عسلی دستشون هست و می روند تا با سایر همکاران اشتراکی صبحانه بخورند قدیمها زمان سربازی که صبح های خیلی زود راه می افتادم این امر را تجربه کردم و خدایی مزه هم می دهد صبح زود آنقدر عجله داریم تا به سمت محل کار برویم که اشتهایمان کور می شود و برای همین خوردن یک صبحانه خوب مجال نمی دهد حالا در محل کار با نیم ساعت زودتر یا دیرتر رسیدن چکار می خواهیم بکنیم معلوم نیست ! ساعت هفت و نیم شده معضلی برای همه و بیچاره بچه مدرسه ای ها که این فشارها را تحمل می کنند جوان تر که بودیم ثانیه ها واقعا" دیر می گذشت سر کلاس درس که نگو ! هرچه به عقربه ساعت نگاه می کردیم انگار زمان کاملا" متوقف بود و ثانیه شمار همینطور درجا می زد اما هر چه سن بالاتر رفت انگار زمان هم سریع تر می گذرد بعضی موقع هم از دست مان در می رود و نمی فهمیم چطور یک هفته را سپری کردیم گویی دور موتور زمان با بالا رفتن سن ارتباط مستقیم دارد و خلاصه اینکه عمر است که مثل برق و باد می گذرد و سبب می شود ما از این زندگی هیچ نفهمیم .

Labels:

پژواک روزگار

قدیم ها هرکداممان دفترچه خاطراتی داشتیم که وقایع خوب و بد را در آن ثبت می کردیم و معمولا" اون رو گوشه ای مخفی می کردیم که جز خودمان کسی دسترسی به آن نداشته باشد به نوعی این دفاتر جزو شخصی ترین و محرمانه ترین وسایلی بود که داشتیم و بعضا" داریم زمانی هم که کسی منتقد بود و یا مبارز سیاسی جزو اولین وسایلی که در یورش به محل زندگی وی ضبط و مصادره می شد همین دفترچه های خاطره بود امروز هم به لطف وجود وبلاگهای شخصی این امر گستردگی خود را یافته و سفره دل همه در بعد وسیع تری باز می شود اما این هجمه کماکان هویت خود را حفظ کرده و مصادره دفاتر خاطره جای خود را به هک و مسدود کردن یا مصادره کیس و لپ تاپ داده است اما تنها چیزی که در کنار این مسائل اصالت خود را حفظ کرده حس آزادی بیان در محدوده اختصاصی هر فرد است که گرچه مورد هجوم واقع می شود اما هنوز وجود دارد این پست را به بهانه پخش مستند شجریان به نام پژواک روزگار توسط صادق صبا در شبکه فارسی بی بی سی می نویسم تنها به خاطر اینکه به یاد داشته باشم که شخصیتی آزادی خواه با هنرش صدای مردم ایران است .

دانلود با کیفیت پایین 53.7MB : 1-2-3-4-5

دانلود با کیفیت بالا 5-153MB : 1-2-3-4

پ . ن : هر ۵ قطعه فایل باید دانلود و در یک پوشه از حالت فشرده خارج شود ( فایل با پسوند rar و پسورد delawaz.info است )

Labels:

مدیتیشن - متافیزیک

وارد نانوایی فانتزی شدم دو مرد قبل از من داخل نانوایی بودند طرز لباس پوشیدن و چهره یکی از مردها نظرم رو جلب کرد مردی حدود 45 سال به نظر می رسید اول از هر چیزی توجهم به سمت برقی که از گوش اون مرد می اومد رفت و مشخص تر به سراغ صلیب ریزی که با یک زنجیر از گوش مرد آویزان بود بعد به شلوار جینی که اون رو داخل چکمه های قهوه ای کمرنگش اش قرار داده بود ، زودتر از من اومده بود و ظاهرا" فروشنده مدل نان خرمایی که مد نظر ایشان بود را نداشت من که مردد بودن این شخص رو دیدم 2 تا نون فرانسوی درخواست کردم اما مرد نوع دیگری از نان خرما را درخواست کرد در همین حین من باز وقت داشتم تا مرد را مرور کنم جلیقه ای به تن داشت و زیر اون هم پیراهن مشکی پوشیده بود که یقه اش تا وسط سینه اش باز بود و در گردنش حدود هفت هشت تا گردن بند ریز و درشت نقره ای و طلایی داشت با ریشهای تراشیده و سبیلهای چخماقی و چشمهایی گرد خرید هایی هم از قبل کرده بود و روی زمین گذاشته بود داخل کیسه اش یک شیر پاک و یک نوشابه کوکا بود نان خرمایش را گرفت و خم شد تا اون را داخل کیسه خریدهای دیگرش بگذارد در همین حین شروع کرد به دستور دادن و فحشهایی که گاهی اوقات با دستوراتش قاطی می شد انگار مدیرعامل کارخانه یا شرکتی دارد به کارمندانش امر و نهی می کند اول فکر کردم بلوتوث توی گوشش هست و دارد تلفنی صحبت می کند اما بعد متوجه شدم که خیر اینطور نیست مخاطب ایشان شخص دیگری است یعنی از دید عام داشت داشت با خودش حرف می زد خلاصه رفتارش تعجب برانگیز بود در وحله اول این فکر به ذهن متبادر می شد که دیوانه است مرد پول خریدش را حساب کرد و رفت ، شاگرد نونوایی متعجب خشکش زده بود و با چهره اش علت رفتار عجیب اون مرد رو از من سوال می کرد ! بهش گفتم با بالا ارتباط دارد ! سرش را گرفت بالا و فکر کرد طبقه بالای نانوایی را می گویم گفتم با آسمانها و ...

در همین حین بود که مرد دوباره برگشت داخل نانوایی و یکراست اومد سراغ من و از من پرسید : شما پزشک هستید ؟ گرچه مو بر بدنم سیخ شده بود خودم را کنترل کردم و با آرامی به ایشان گفتم : خیر و قبل از این که کلامی را آغاز کند بهش گفتم من این نوع افکار را باور دارم و رفتار شما را درک می کنم و می دانم که زیاد می دانی ! شروع کرد به صحبت و به اندازه دو دقیقه درباره اینکه در این مملکت پزشک نداریم و فلانی ( یک اسم پزشک معروف رو برد ) که روی فلان فامیل من عمل کرد هم پزشک نبود و اصلاحات خارجی و عجیب و غریب دیگری مثل DP و اصلاحات آشنای دیگری مثل مدیتیشن و خلاصه با تعریف من از ایشان راضی شد که برود ! حرکت کرد به سمت در خروجی و من با خداحافظ بدرقه اش کردم و خدانگهداری نیز گفت و رفت ، به شاگرد نانوایی که کماکان مات مانده بود گفتم چون صحبتهای ما را شنیده بود برگشت فکر کنم شاگرد نانوایی حسابی ترسیده بود این امر از وجناتش به خوبی عیان بود بهش گفتم تا دوباره برنگشته نون من رو بده تا بروم .

پ . ن : مدیتیشن 1 - 2 - متافیزیک 1 - 2

Labels:

هو الحریون و القریون

آنی هر روز با یه پلی کپی که دستشه می یاد خونه ایندفعه آیه الکرسی یادشون دادن آنی هم اینطوری می خونه ( اله لا اله الا هو الحریون والقریون ... ) وقتی ما به طرز خوندنش خندمون می گیره زبونش رو گاز می گیره و می گه نباید بخندید خدا ناراحت می شه خب دارن رو مخشون کار می کنند ، شعر دوازده امام هم باهاشون کار کردن ، ما راهنمایی که می رفتیم هنوز امام ها رو درست بلد نبودیم و سر امام ششم و هفتم در جا می زدیم اما حالا اینا پیش دبستانی هستند و ازشون انتظار دارند چه چیزهایی رو یاد بگیرند ! مدرسه شون یه بوفه داره که البته آنی بهش می گه : گوفه و چون خیلی دوست داشت خودش یه چیزی از اونجا بخره اولین پول توجیبی که دو تا پانصد تومنی بود رو بهش دادیم تا اولین خرید رو تجربه کنه مدرسه آنی چون تا ساعت یازده و نیمه بعد از مدرسه دوباره می بریمش مهدکودک تا مدتی که از کار برمی گردیم رو هم اونجا بگذرونه امروز که رفتیم دنبالش دیدیم تو دستش یه مقدار پول خورده که حدود پنجاه تومن می شد وقتی پرس و جو کردیم که از کجا اومده آنی گفت یکی از پسرهای مهدکودک وقتی شنیده که تو مدرسه آنی بوفه داره اون پول رو بهش داده تا از مدرسه برای اون هم یه چیزی بخره دنیای کودکی رو می بینید ما آنقدر در زندگی روزمره غرق شدیم که یادمان نمی آید روزگاری خودمان این مرحله از زندگی را پشت سر گذاشتیم و پدر و مادری که عشق زندگی شان شیرین زبانی های کودکشان و دغدغه و هم ّ و غمشان به سامان رساندن آنها بوده و هست ! آنی تا چند روز پیش رو تخت بچه گی هاش می خوابید و شبها ما صدای خوردن دست و پاش رو به تخت می شنیدیم تخت دیگه براش کوچیک شده بود و ما تو این وضع اقتصادی خراب سرویس خوابش رو عوض کردیم البته الان حتما" دیدید تخت خواب و میز توالت و میز تحریر و کمد و کتابخونه و دراور رو با هم ست کردند و قیمت خون باباشون رو می دهند همچین چیزی مارک چیلک ترک حدود دو میلیون و پانصد هزار تومن در می یاد ایرانیهاش مثل مارک بالسا یک میلیون و هفتصد هزار تومن کپل پا یک میلیون و نهصد هزار تومن و ارژن بالای دومیلیون بود و چون مارک ایرانیش هم دست کمی از خارجی ها نداشت ما یک سرویس خواب ایرانی برداشتیم که آنی داره باهاش عشق می کنه به قول کسی که داشت این تیر و تخته ها که همشون جدا جدا می یان رو نصب می کرد " دنیا مال اینهاست !! "

Labels:

و تمتعهو فیها کویلا

خیلی وقته که از آنی چیزی ننوشتم آنی سال قبل پیش دبستانی رو گذروند اما امسال دوباره رفته پیش دبستانی حتما" می دونید که اونهایی که نیمه دوم سال به دنیا می آیند حتی اگر اول مهر متولد شده باشند آموزش و پرورش اجازه تحصیل در کلاس اول ابتدایی رو به اونها نمی ده و این دسته از بچه ها باید پیش دبستانی رو دو بار بگذرانند یا به اصطلاح یک سال دیرتر به کلاس اول بروند قدیم ها این جور موارد رو یک امتحانی می گرفتند و اگر بچه ها توانایی تحصیل در کلاس اول را داشتند بهشون اجازه می دادند ولی الان قانون اینطوریه ما هم برای اینکه آنی محیط متفاوت مهدکودک با مدرسه رو ببینه امسال پیش دبستانی گذاشتیمش مدرسه البته الان فهمیدیم که اشتباه کردیم و محیط مدرسه واقعا" برای بچه ها سخته اونهم دخترها ! تو مهدکودک که دوره پیش دبستانی رو گذروند همش رقص و آواز و بازی و شعرهای شاد و گردش های خارج از مهد بود آخر سال هم جشن و رقص مفصلی بر پا بود اما محیط مدرسه خیلی خشک تره تا مناسبت وفات و عزاداری می شه می بینیم آنی یه کارت تسلیتی دستشه و می یاد خونه یا نشستیم و آنی می یاد و آیه های قران و شعرهای مذهبی می خونه هر چند وقت یک بار هم بابت کتابهای قرانی و مذهبی یادداشت می دهند که پول بدهید شما حساب بکنید بچه پیش دبستانی باید یه کتاب مثلا" مربوط به عید غدیر رو بخونه خودم همینطور که یکبار کتاب رو برداشتم تا ببینم چی توش نوشته دیدم عجب نوشتار سختی داره که بعضی لغاتش رو هم خودم به زور متوجه می شدم خوب این کتابها اینطوری فروش می ره به زور اونهم به بچه های پیش دبستانی ! قبل از تاسوعا و عاشورا آنی می گفت تو مدرسه گفتند فردا روسری مشکی سرتون کنید بیایید ما هم فهمیدیم که برنامه عزاداری دارند فرداش از آنی پرسیدیم چه خبر بود و آنی گفت یه نفر صحبت می کرد که می دونید امام حسین رو چطوری کشتند ؟ و بعد خودش جواب می داد که سرش رو بریدند و ما هم گریه کردیم و اون آقاهه می گفت گریه خیلی خوبه ! آدم واقعا" از این اوضاع متاسف می شه که آخه مرد مومن بچه ها به اندازه کافی گریه می کنند این طفل معصوم ها چه گناهی دارند ؟ حداقل بگذارید اینها کمی بزرگتر بشوند بعد ؟ خلاصه کار آنی شده خوندن شعرهای علی مولا علی مولا علی جان و به قول خودش و تمتعهو فیها کویلا ! آنی یه کمد بزرگ داره که انواع و اقسام عروسکهای باربی که اخیرا" دکتر و حامله اش هم گرفته که تو شکمش بچه داره و بچه از تو شکمش در می یاد و از این عروسکهای بزرگ که بهش می گن جنین و نوزاد تازه به دنیا اومده که اندازه بچه واقعی و شکل خودش هست و انواع و اقسام اسباب بازیهای دخترونه رو داره اما جدیدا" به اسباب بازیهای پسرونه علاقه مند شده چند وقت پیش اصرار که برای من تفنگ بخرید ما هم تو کارمون نه نیست ! اخیرا" هم عاشق اسپایدر من شده فیلم اسپایدر من رو که می بینه عشق می کنه و حرکاتش رو هم تقلید می کنه و بعضی اوقات ما هم از مشتهاش در امان نیستیم می زنه تو صورت اونم محکم که پنج دقیقه ای باید صبر کنی تا دردش خوب بشه ! هر چی هم بهش می گیم بابا اون فیلمه اینقدر بالا و پایین نپر به خرجش نمی ره البته وقتی می فهمه بد جور زده ناراحت می شه و گریه می کنه شبها خیلی زود بخوابه ساعت 10 می شه برای همین صبح به زور بیدار می شه صبح بیدارکردنش یه ربعی وقت می بره تازه گیها یه راه تازه برای بیدار کردنش پیدا کردم وقتی تلاش برای بیدار کردنش نتیجه نمی ده کافیه بگم اسپایدر من و اون خواب از سرش می پره ! به نظرم ساعت 8 صبح برای مدرسه بچه ها خیلی زوده و کلا" شروع مدرسه و شروع به کار می شد 9 صبح ، راندمان بالاتر می رفت خوب ما هم به همین دلیل باید ساعت کارمون رو با آنی تنظیم کنیم ، آنی تازه گیها دو تا دندون پایینش افتاده رفته تو هفت سال و برای خودش شخصیتی پیدا کرده و صحبتهایی می کنه که نشون می ده سطح شعور بچه های امروزی خیلی بالاتر از زمان ماست بعد از این همه مدت تازه داره کمی منضبط می شه اتاقش رو البته با وعده جایزه و این حرفها مرتب می کنه ولی هنوز نتونستیم در خوردن غذا روش کنترل داشته باشیم بعضی غذاها رو اصلا" و ابدا" نمی خوره حتی اگر وعده شهربازی و سرزمین عجایب هم بهش بدیم غذاهای فست فود مثل پیتزا و چیزبرگر و ساندویچ رو اصلا" دوست نداره ماکارونی رو همینطور ولی خوب از اون طرف شیشلیک و جوجه کباب و کباب برگ و کوبیده رو خوب می خوره ! شیر و تخم مرغ هم از علاقه مندیهای شخصیشه و البته هله هوله که همه بچه ها دوست دارند ، خلاصه ما با انی سرگرمیم و الان فکر می کنم اگر نبود من با این اوضاع فعلی اصلا" امیدی به زندگی نداشتم و اونه که امید برای زندگی و روزهای بهتر رو برای ما زنده نگه داشته .

Labels:

88-8-8

به روز نکردن وبلاگ هزار و یک دلیل می تونه داشته باشه که من به خاطر همون یک دلیلش که نداشتن وقته و از قضا مهمترینش هست از قافله وبلاگستان عقب موندم !

Labels:

09-09-09

به ارتباط مابین اعداد با یکدیگر و ارتباط آنها با زندگی انسانها اعتقاد خاصی دارم اصولا" توجه زیادی به اعداد می کنم به شماره شناسنامه ها به شماره پلاک خونه ها به شماره پلاک ماشینها به روزها و ماههای تولد و مرگ و اتفاقات و مناسبتهای خاص در زندگی و تاریخ های در پیش رو به همین تاریخ میلادی و تاریخ 8/8/88 در پیش رو و به سرنوشتی که به نوعی به همین اعداد ساده گره خورده است .

پ . ن : مبدل تاریخ میلادی به شمسی وبلاگ هم روی این تاریخ خطا داده !! بهر حال امروز 18 شهریور 1388 هست و من کماکان در انتظار عددی تاریخ ساز برای جامعه سبزمان هستم .

Labels:

تقدیر

تقدیر بهر حال ما رو هم به جایی که شاید روزی اصلا" فکرش رو هم نمی کردم برد ولی مزد صبر و تحمل و سختی هایی که کشیدم رو خوب بهم داد .

Labels:

لطف خدا

خرافاتی نیستم پس باید به حساب تصادف بگذارم که تمام اتفاقات خوش زندگی من در این ماه قمری یعنی رمضان افتاده از سربازی و ازدواج و تولد آنی و استخدام و ایده آل ترین هدفم که امروز سرنوشت برایم رقم زد . پ . ن : این پست برای یادآوری خودم بود که در چنین روزی خبر قبولی در آزمون رو دریافت کردم .

Labels:

امان امان

تا چند وقت پیش از سرما می نالیدیم حالا این گرما نفسمان رو بریده دمای هوا رسما 41 درجه اعلام می شه یعنی همون دمایی که تو بندرعباس و ماهشهر هست روزنامه نوشته بود ماندن در گرما بیشتر از 15 دقیقه برای کودکان و افراد مسن و بیشتر از یک ساعت برای افراد قوی تر سبب گرمازدگی می شه .

√ چند روز پیش رفتم پشت بام به کولر سر بزنم قفل در رو باز کردم و داشتم کولر رو نگاه می کردم که یهو یه جوان لخت حدود 40 ساله که تا حالا ندیده بودمش از جاش پرید و سلامی کرد و برگشت سر جاش روی یه ملحفه سفید دراز کشید ظاهرا " داشت حمام آفتاب می گرفت بعدا " فهمیدم که میهمان یکی از واحدهاست و تازه از خارج اومده !!

√ تحول اقتصادی به نظر شما میسره ؟ شاید اگر معجزه ای رخ بده و اگر منفعت نفت روزی به مردم برسه ! به نظر این تحول اگر برای ما مردم عادی بدرد بخور نباشه حتما" برای بعضی اشخاص خاص که یک شبه متحول می شوند میسر خواهد بود .

√ اسرائیل اجساد دو تن از سربازانش را با اجساد دویست تن ازسربازان حزب اله و پنج اسیر که در جنگ سی و سه روزه به وقوع پیوسته بود مبادله کرد آنچه این روزها در بوق و کرنا کرده اند این است که از این مبادله به عنوان پیروزی برای حزب اله نام برده می شود ، اینکه نیرویی اجساد دویست کشته را تحویل بگیرد و بعد برای پنج نفر اسیر آزاد شده جشن بگیرند به نظر غیرقابل تصور می آید گرچه مسلمانان شکست هم که می خورند آن را پیروزی می نامند و آرمان هایشان را فدای جان هزاران انسانهای بی گناه می کنند اما بهتر است شکست را قبول کرد و تنها از آن مقدمه ای برای پیروزی های آتی استفاده کرد وگرنه به نظر این ، نشان دهنده قوت و صلابت یک جمعیتی است که جسد دو سربازش را با تعداد کثیری اسیر و کشته مبادله می کند نه غیر از آن .

√ تعطیلات سه روزه هم به پایان رسید ، این بار استراحت در خونه و نرفتن به این گونه سفرها که با اعمال شاقه و ترافیک سنگین راهها همراه است را ترجیح دادم با افزایش جمعیت که اینطور که می گویند تا سال 1400 به مرز صد میلیون نفر می رسه خدا به داد نسلهای بعدی برسه .

√ آب نمای موزیکال پارک ملت رو هنوز ندیدم اما از کنارپارک ملت و خیابان ولیعصر که رد می شوم سیل اتومبیلها که پارک شده جلب توجه می کنه شهردار تهران که جزو ده شهردار برتر جهان معرفی شده ظاهرا" داره یه کارهایی برای شهر انجام می ده البته اگر مثل کرباسچی زیرآبش رو نزنند .

√ دوست قدیمی ام تمام سرمایه ای رو که جمع کرده بود ، داد و یکماه دور اروپا رو گشت ! به نظر جهانگردی مقوله مناسبی برای رفع دغدغه های ما باشه ، اگر توان مالی اجازه بده حداقل داشتن یک سفر خارجی در سال و در اوضاع و احوال کنونی کمی از عقده های درونی مان خواهد کاست .
√ فروختن تیمهای تهرانی به شهرستانها برای خودش داستانی شده دادن امتیاز پاس به همدان آغاز راه بود و امسال فروختن صباباتری به قم و جالب تر از همه فروختن پیکان به قزوین است ظاهرا قزوینی ها جز پی کان به تیم دیگری علاقه مند نبودند !!
√ کلاس اسکیت آنی تموم شد تا حدودی راه افتاده و مرحله مبتدی رو پشت سر گذاشته .

Labels: ,

اول سلامتی

سلامتی مهمترین عامل در زندگی است که متاسفانه اکثرمان از اون غافل هستیم تا مریض نشویم قدر سلامتی رو نمی دونیم همونطور که تا چیزی یا کسی رو از دست ندادیم قدرش را نمی دونیم و به محض به وجود آمدن مشکل می گوییم هیچ چیز مثل سلامتی نمی شه !! با این تحرک کم و پشت میز نشینی هم مشکلاتمان دو چندان شده ، حادترین معضل برایمان ورزش کردن است حتی پیاده روی هم زورمان می آید برای همین تا دو قدم راه می رویم زپرتمان درمی آید خلاصه منظورم اینه که بچه ها قدر سلامتی تون رو این دفعه جدی تر بدونید و سعی کنید اونو حفظ کنید !

√ نکته ای دیگری که دوست داشتم به آن اشاره کنم کما اینکه در چند نظر برای دوستان گفتم این است که همه مان برای نصیحت کردن دیگران خود را استاد می دانیم ، چه بسا تاریخ و فلسفه را طوری به هم می بافیم که مخالف ترین آدم را هم آرام می کنیم و عمر دو روزه دنیا را ارزش این همه غصه خوردن و بحث و جدل نمی دانیم ، اما نوبت خودمان که می شود به همان گفته های خود نیز پایبند نیستیم و در واقع مثال عینی تو که لالائی بلدی چرا خوابت نمی بره هستیم ...

√ نتیجه آزمایش رو گرفتم چربی خونم یه خورده بالا بود اما به قول دکتر اونقد نبود که بخواد براش قرص بده و اصل مطلب به همون اعصاب و استرس برمی گشت و برای رفع طپش قلب هم همون قرصهای معروف پرانول 10 و کلردیازپوکساید و ویتامین B1 رو داد با این قطع برق و گرمای هوا که شده مثل بندرعباس تحمل اینجور مشکلات مثل تنگی نفس ، کمی مشکل تر می شه تازه دکتر گفته که پیاده روی هم بکنم ! رژیم غذایی هم داده که برنج و گوشت قرمز و روغن جامد هم نخور !! البته اینجا , اینجا رژیم برای چربی خون بالا رو قشنگ توضیح داده ...

√ تا چند وقت پیش هر وقت برای معاینه چشم می رفتم 10 دهم بود اما اخیرا که احساس کمی سرگیجه می کردم مخصوصا موقع خواندن و نوشتن و کار با کامپیوتر رفتم سراغ اپتومتر که برای چشم راستم نیم و چپ بیست و پنج صدم رو تجویز کرد عینک رو سفارش دادم و از چهارشنبه رسما " به جمع چهارچشمی ها اضافه خواهم شد ( با عرض پوزش) .

√ دندانپزشکی داشتم که وقتی می رفتی رو صندلیش می نشستی مثلا" برای عصب کشی و این حرفها باید این دهن و حداقل دو ساعت براش باز نگه می داشتی که رسما" یا سرویس می شدی یا این فک در می رفت و تا چند روز هم این استخونهای فکت درد می کرد بعدش یه کلینیکی پیدا کردم که یه تازه خانم دکتری رو دندونام کار می کرد که وقتی رو صندلیش می نشستی تا فیها خالدون آدم رو خیس می کرد یه بار هم این سوزن عصب کشی اش رو اونقدر تا ته وارد دندونام کرد که از اونور رفت تو لثه هام و من دو متر از جام پریدم هوا بعدش هم می گفت چرا تکون خوردی !! ولی جدیدا یه دندونپزشک دیگه پیدا کردم که تا رو صندلی ننشستی می گه تموم شد پاشو کلا عصب کشی و هر کار دیگه یه ربع بیشتر کار نمی بره و من که در کار عاشق سرعت عمل هستم شیفته این سرعتش شده ام ضمنا" هر کاری هم داشته باشی سریع فرچه اش رو بر می داره و یه جرم گیری هم می کنه !! √ از اینکه احمد باطبی رو در صدای آمریکا دیدم بسیار خوشحال شدم جوانی که نه سال جوانیش را به خاطر بالا بردن لباس خونین دوستش و چند شعار آزادی خواهانه پشت میله های زندان و زیر شکنجه های سخت سپری کرده بود ، اونطور که می گفت درآستانه سکته مغزی مرخصی چند ماهه ای بهش دادند که از این فرصت به عراق و از آن جا به آمریکا مهاجرت کرده است .

√ آنی رو کلاس اسکیت ثبت نام کردیم دو سه جلسه ای رفته کلا" 60 هزار تومن برای 10 جلسه گرفتن با اینکه کلاه و گارد دست و زانوبند داره ولی بعد از خوردن دو سه بار زمین زانوش زخم شده و چون اولین بار بود که پاش زخم می شد حسابی کولی بازی درآورد و می گفت دیگه نمی رم که کمی تشویق باعث شد نظرش عوض شه البته داره کم کم پیشرفت می کنه ...

گروه مستان این روزها نقل محافل است و خواننده این گروه به نام همای هم غوغا می کند .

Labels: ,

می خواهم زنده بمانم

پیرو مطالب قبلی به علت ادامه درد قفسه سینه و تنگی نفس و طپش قلب و احساس خفگی و فشار بالا و هر چی که فکرش رو بکنید راهی مطب متخصص قلب شدم ، ساعت 5/3 بعد از ظهر در مطب دکتری بودم که منشی اش همون اول بسم اله گفت چون وقت نگرفتی باید چهار پنج ساعت بشینی و ما هم که مجبور بودیم گفتیم خیلی لطف می کنید !! 15 هزار تومن بابت ویزیت و نوار قلب گرفت و ما در اتاق انتظار منتظر دکتر شدیم که قرار بود ساعت 5 بیاید آنی هم داخل مطب ورجه وورجه می کرد ساعت 4 بود که صدا کردند برای نوار قلب رفتم تو اتاق و خانم جوانی نوار قلب وفشار رو گرفت 12 روی 9 بود نوار هم نقاشی عجیب غریبی داشت که نشان از ماوقع خطرناکی می داد طپش قلب بالای 100 بود و طبق نظر پرستار احتیاج به اکو هم داشتم ساعت حدود 5/5 بود که دکتر اومد و مریض های وقتی اش رو که از دوماه پیش رزرو کرده بودند رو به ترتیب ویزیت کرد حدود ساعت 7 منشی نامردی نکرد و زودتر از چهار ساعت ما رو فرستاد تو دکتر تا نوار قلب رو دید چشماش گرد شد و گفت وقت داری باید اکو بکنی برو به منشی بگو و آماده شو تا به منشی گفتم : گفت شصت هزار تومن می شه و تقدیم کردم ، رفتم تو اتاق اکو دکتر 5 دقیقه بعد اومد و بعد از یه کم ژل مالی کارش رو شروع کرد !! بهر حال دوباره رفتم تو اتاق دکتر و دکتر دو سه مدل قرص نوشت و چون نتونسته بود تشخیص بده که چی به چیه ؟ چند تا آزمایش نوشت که یکیش مربوط به تیروئید بود !! امروز رفتم آزمایشگاه و سه شیشه پر ازم خون گرفتند و من در هنگام خون دادن احساس می کردم دارم قیلی ویلی می رم و اگر اون آبنبات نسکافه ای همسر جان نبود همونجا دراز شده بودم حالا باید منتظر باشم ببینم این نتیجه که گفتند شنبه می دهند به کجا می رسد ؟!!!

√ فصل مالیات فرا رسیده و اداره مالیات هم فقط مالیاتش رو می گیره بدون اینکه خدمتی در قبالش به مردم و مالیات دهندگان ارائه کند .

√ جام ملتهای اروپا رو تا ساعت یک نیمه شب و بعضی اوقات از کانال ARD و ZDF تا 2 شب دنبال می کنم چون این کانال پشت صحنه و خوشحالی تیم برنده و تماشاگران رو تا نیم ساعت بعد از بازی نشون می ده به نظر من بهترین بازی تا حالا بازی ترکیه با چک و کرواسی بوده .

√ می گن اون قاضی فلان کار و کرده ، 2 تا نماینده مجلس مساله اخلاقی داشتن رفتن زندان ، معاونت دانشجویی دانشگاه زنجان هم که دیگه معروف شده ، دانشگاه تربیت معلم هم که اونطوری شده ، اینها که دارند اینطوری زیر آب هم رو می زنند فکر کنم تا چند وقت دیگه آبرویی برای هیچ کدومشون باقی نمونه ...

√ آنی گفت : یکی از مربیاش به نام سمیراجون شوهر کرده ! ازش پرسیدیم تو می دونی شوهر چی هست اصلا" ؟ گفت آره که می دونم ، یعنی زندگی کردن ...

√ از این بازیهای اینترنتی اصلا" خوشم نمی یاد ولی به دعوت فرناز اولین و آخرین بازی رو انجام می دم : بازیگران ایرانی مورد علاقه من بهروز وثوقی و عزت اله انتظامی و گوگوش و نیکی کریمی و فاطمه گودرزی هستند گلشیفته و شقایق فراهانی رو هم دوست دارم خارجی ها هم مل گیبسون و نیکلاس کیج و نیکول کیدمن هستند فیلمهای ایرانی مورد علاقه من می خواهم زنده بمانم و ضیافت و سنتوری و خارجیها بربادرفته و میهن پرست و شوتر و کارگردانهای ایرانی ایرج قادری و داریوش مهرجوئی و مسعود کیمیایی و خارجی مل گیبسون است هیچ کسی رو هم به بازی دعوت نمی کنم ولی هر کسی دوست داشت نظرش رو بنویسه که از چی و کی خوشش می یاد !

Labels: ,

قمردر عقرب

چند وقتی بود احساس تنگی نفس داشتم و تو این سه چهار روز اخیر به اوج خودش رسیده بود و احساس می کردم عزرائیل یه جورایی خفتم رو گرفته و ول نمی کنه با این که سابقه هیچگونه حساسیتی نداشتم و به لطف واکسن آنفولانزا یا دست تقدیر در یک سال اخیر به هیچ گونه بیماری دچار نشده بودم برام قابل تصور نبود که چطوری شد که اینطوری شد ؟!! ولی شد دیگه ! به اصرار همسر محترم تصمیم گرفتم کمی هم برای سلامتی ام خرج کنم ، برای همین راهی بیمارستان دی شدم نوبتم که شد رفتم خدمت آقای دکتر و اون هم بعد از دیدن گوش و چشم و حلق و گوش دادن به ضربان قلب و سایر معاینات فنی و پرسیدن سوالاتی مثل : از کی اینطوری شدی ؟ اضطراب داری ؟ بعضی اوقات دستات نمی لرزه ؟ وقتی دستات می لرزه احساس تنگی نفس می کنی ؟ سیگار می کشی ؟ و سوالات دیگری که به همش بجز کشیدن سیگار پاسخ مثبت دادم ، قصد نوشتن نسخه داشت که به درخواست من که تمایل به گرفتن عکس از قفسه سینه هم داشتم من رو به رادیولوژی فرستاد ، پشت در رادیولوژی که منتظر بودم یک میکروفن توجهم رو جلب کرد حالا تصور کنید اتاق خالی و یک میکروفن بدون صاحب که به کل بیمارستان هم وصله ! صحنه های مختلفی از جلوی ذهنم پلی بک شد و با همسر محترم و آنی کلماتی رو که ممکنه بشه از داخل این میکروفن عنوان کرد رو مرور کردیم مثل دکتر قرمزی به اتاق عمل ... اسم خودم به داخل رادیولوژی و ... همین طور که خودمون رو سرگرم کرده بودیم که نوبتم بشه یک پیرزن خوشگلی رو آورند برای عسکبردای که بعدا" فهمیدم 95 سالشه و همراهانش هم حدود 80 سال رو داشتند به این فکر کردم که بعضی ها چطور دنیا را ول نمی کنند تا خودشون و دیگران را راحت کنند !؟ البته به این هم فکر کردم که این خانم چقدر برای اطرافیانش عزیز هست و چطور هنوز بهش وابسته هستند و می خواهند هنوز سلامتی اش رو بدست بیاره و احتمالا زندگیش چه رمان پیچ در پیچیه ... از قضا کارگر بیمارستان که برانکارد ایشون رو حمل می کرد آدم بذله گویی بود و پیرزن که با زبان بی زبانی به طور نامشخصی حرفش رو به درایورش حالی می کرد هراز گاهی سوالاتی از او می کرد که مثلا خوب می شم ؟ و ایشون در پاسخ ، با خنده البته یه جوری که ما بفهمیم و مریض نفهمه می گفت اگه این دنیا نشی حتما" اون دنیا می شی ... بهرحال با وضعیت و آه و ناله پیرزن و درخواست رادیولوژیست نوبتم رو به اون دادم و کارگر بیمارستان برانکارد رو به داخل اتاق رادیولوژی هدایت کرد و مرتب از رادیولوژیست تقاضا می کرد که عکس این خانم رو سریع تر بگیرد که رادیولوژیست هم به طنز به او گفت که تو هم برو تو ، تا یک عکس دو نفره ازتون بگیرم و بهرحال کار پیرزن تموم شد و آوردنش بیرون و کارگر بیمارستان با خودش می گفت حالا باید ببرمش سی تی اسکن ، هنگام نقل مکان از رادیولوژی به سی تی اس کن کارگر بیمارستان که احتمالا کمی مشنگ بود یا حوادث روزگار او را به این حالت در آورده بود به پیرزن که به پهلو و روی تخت افتاده بود و آه و ناله می کرد و سرم و چسب و هزار کوفت زهرمار دیگه بهش آویزون بود گفت که حجابتو درست کن الان می خوایم بریم تو راهرو و جالب اینکه پیرزن با دست آزادش روسریش رو به جلو کشید و این پایان این صحنه بود ، نوبتم شد و رفتم داخل اتاق رادیولوژی پیراهن رو دراوردم و چونه رو گذاشتم در محلی که دکتر می گفت و نفس عمیقی کشیدم و یه عکس خوشگل گرفتم ، پنج دقیقه بعد عکس حاضر بود و به دکتر نشون دادم و گرچه متخصص نبود ولی گفت چیزی نیست !! و به همون حساسیت و رفع اظطراب با یک آمپول دگزامتازون و پنی سیلین و قرصهایی به نام کلد استاپ و ستیریزین و شربت دکسترومتورفان قناعت کرد ... نسخه رو تهیه و مجدد به بیمارستان مراجعه کردم تست پنی سیلین و بعد دو تا آمپول رو زد و من رو راهی خونه کرد ، لنگ لنگان به سمت ماشین حرکت کردم و بعد خونه ، شب قرص ها رو خوردم و خوابیدم و نصف شب یهو از خواب پریدم ، عرق سردی کرده بودم و یهو عزرائیل رو که فکرش رو تو بیمارستان تجسم کرده بودم رو جلوی خودم دیدم فشارم زده بود زیر نمی دونم 7 البته خونسردیم رو از دست ندادم ، بلند شدم کمی راه رفتم و با شربت آب قند و عرق بید مشک همسرجانم تا حدودی ریکاوری شدم ، الان هم که خدمت شما هستم در نیمچه سلامتی به سر می برم ، مواظب خودتون باشید که مریض احوال نشید دوستان ، با این هوای قمر در عقرب ....

Labels: ,

بیگیر بیگیر

رفته بودیم تجریش بازار قائم ، از اون قسمتی که از طبقه دوم پاساژ می یاد تو خیابون ، بیرون اومدیم که یهو دیدیم یه خانم محترم مسنی به همسر محترم بنده با لهجه می گه ( بیگیر بیگیره ) خنده ام گرفته بود ! گشت ارشاد رو دیدم که اونجا وایستاده بود فاطی کماندو و زینب سگ سیبیل هم لنگاشون رو به اندازه عرض شونه هاشون باز و دستشون رو از پشت به هم گره زده بودند و چشم چرانی می کردند ون نیروی انتظامی هم در حال پر شدن بود !!! خلاصه صحنه درامی بود .

√ خانمی چادری تعریف می کرد : که داشتم از میدون محسنی رد می شدم که گشت ارشاد اونجا وایستاده بود و می گه که همینطوری زل زده بودند به من ! من هم بهشون گفتم : چیه ؟ بیاید منو هم بگیرید ...

√ یه خاطره از دوران دبیرستان بگم : دبیرستان البرز که بودم یه روز نماز جماعت به امامت مدیر مدرسه برگزار می شد اونهم مدیری که مدیرکل آموزش و پرورش هم ازش حساب می برد و از همه بچه ها هم زهر چشم گرفته بود ، از قضا من و سعید (یکی از دوستام) پشت سر ایشون در خط اول نشسته بودیم یکی دو رکعت نخونده بودیم که می ریم سجده و من که دقیقا" پشت سر مدیر و به فاصله کمی از او بودم زودتر سر از سجده بر می دارم و بلند شدن همان و با کله محکم زدن به باسن مدیر محترم همان ! یه تکونی خورد و کمی به سمت جلو شتاب گرفت و من و سعید هم که هم ترسیده بودیم و هم خنده مون گرفته بود زودتر از بقیه نماز و تموم کردیم و فلنگ و بستیم . √ یه خاطره هم از سربازی : خدمت سربازی که بودم با داشتن لیسانس و درجه ستوان دو علاوه بر کارهایی که کمی به رشته ام ارتباط داشت مدتی شده بودم راننده یک گروهبان دوم رسمی شاید ندونید ولی توی سپاه که من خدمت کردم رسمی ها حتی اگر بی سواد و گروهبان باشند بر سربازهای وظیفه تحصیل کرده که حداقل ستوان 3 و حداکثر ستوان یک هستند ارجحیت دارند در این اثنا بعضی اوقات ماشینها رو باید به قسمت لجستیک برای تعمیر می بردیم روزی تعمیرکار در حال تعمیر از من خواسته بود که سوییچ رو باز کنم و من هم از ظن خودم باز کرده بودم که یارو متوجه شد که من سوییچ رو باز نکردم و من مرتب می گفتم بازه ! که یهو برگشت به من گفت مگه تو لیسانس نداری ؟ من هم بهش گفتم چه ربطی داره ؟ لیسانس داشتن با بلد نبودن باز کردن سوییچ این ماشینهای اوراقی .

√ خبری بود که اروپائیان روزی دارند به نام روز همسایگان که ظاهرا همین دیروز بوده و همسایه ها با همدیگر مراوده بیشتری دارند و از اوضاع و احوال هم باخبر می شوند که این روز در ژاپن و تایوان هم مد شده ، اما اگر همچین روزی رو در ایران بگذارند مسلما " با استقبال روبرو نخواهد شد چون اکثرا" سالی یکبار اونهم به زور همدگیر رو می بینند یعنی اصلا" چشم دیدن هم رو ندارند .

Labels: ,

روتا ویروس

یه مهمونی دعوت بودیم که سرماخوردگی آنی اجازه نداد بریم دیروز که برای ویزیت به بیمارستان مفیدرفتیم جمعیت زیادی از بچه ها رو اونجا دیدیم که یا اسهال استفراغ داشتند یا سرما خورده بودند و خیلی های دیگر هم مشکلات بدتر از اینها که حتی نیاز به جراحی داشتند و پدر مادرهای که نگران و هراسان به این سو و آن سو می دویدند نمی دونم ! حتما می دونید که بیمارستان مفید که یه کمی پایین تر از میرداماد هست مخصوص کودکانه و کلا به بچه های کمتر از 14 سال سرویس می ده ، خودم هم که بچه بودم موقع مریضی مشتری بیمارستان مفید بودم البته اونموقع ها خیلی تمیز تر از الانش بود که بوی سیگار و هوای نامطبوعش حال آدم رو بهم می زد ! √ در کشورهای جهان سومی یا به نوعی در حال توسعه مثل ما داشتن محیطی که از لحاظ خدمات بهداشتی و درمانی قابل اعتماد باشد آرزویی دیرینه است همین که به عنوان یک شهروند در مواقع نیاز مثل همین الان که برای نازگلم احتیاج به حداقل یک بیمارستان یا درمانگاه خصوصی تمیز یا دکتری قابل اعتماد دارم و پیدا نمی کنم احساس ناخوشایندی است . √ پزشکان به خصوص متخصصین کودکان دارای ژستی مخصوص به خود هستند که باعث می شه بیمار با اونها احساس راحتی نکنه و نسخه هایی هم که برای بیمار می پیچند صددرصد با هم متفاوت و هیچ فایده ای هم نداره ( دل پری از دکترها دارم با این جوانهای بی تجربه که اسمشان را دکتر گذاشتند ) ، بی خود نیست که همیشه یک دکتر معروف تر از دیگران است . √ شنیدم که بیماری جدیدی که اومده اسمش آنفولانزای پاکستانیه !! که با تب و حالت تهوع و دل پیچه و اسهال و استفراغ همراهه و حداقل هشت روز ادامه داره ... √ یه خبری بود که سهمیه شیر مهدهای کودک دوباره برقرار شده ، جالبه ! هر از گاهی اخباری در این زمینه منتشر می شه و تصاویری هم تهیه می کنند تا به مردم نشان دهند که به فکر اونها هستند اما خوب می دانیم این فیلمها خیلی وقته که تاریخ مصرفش گذشته !! √ مهدهای کودک از جمله مراکزی هست که از نظر بهداشتی رسیدگی چندانی نمی شه ! کافیه یه بچه بیماری ویروسی داشته باشه تا همه رو مبتلا کنه ! البته مسئولین مهدکودک هم چاره ای ندارند و باید وظیفه شان را انجام دهند حالا بچه سالم باشد یا بیمار فرقی نمی کند گرچه احساس مسئولیت می تونه تا حدودی جلوی بعضی مشکلات را بگیره اما ! این والدین هستند که باید موقع بیماری فرزندشان از بردن اونها به مهدکودک خودداری کنند تا دیگران را با مشکل مواجه نکنند .

√ کار خوبی که از طرف بهزیستی مهدکودکها الان دارند انجام می دهند راجع به کنترل تنبلی چشم (آمبلیوبی) در کودکان هست بیماریی که فقط در سن زیر 6 سال قابل درمان است به این ترتیب که اگر بچه ها علائم اون صفحه معروف رو درست نگویند اونها را به چشم پزشک معرفی تا با دستگاه و دقیق تر معاینه شوند . √ چند روز پیش آنی کوچولو وارد پنج سالگی شد که ما اونقدر درگیر مراسم دایی بودیم که فرصت نشد براش سنگ تموم بگذاریم ، یه کیک گرفتیم و مربی مهدکودکش براش میزی درست کرد و فشفشه ( به قول خودش فشفشک ) و کلاه و بادکنک و از این ظروف و لیوان های یک بار مصرف که عکس شخصیتهای کارتونی روش هست هم تهیه کردیم و جشن کوچولویی تو مهدکودکش براش گرفتیم ضمنا چند تا عکس هم ازش گرفتن که احتمالا دوباره یکیش بره رو جلد مجله راه زندگی . √ روتا ویروس و تب ( این دو نوشته را حتما" بخوانید ) . √ بالاخره سریال جواهری در قصر هم تموم شد و در سیستم تهیه و توزیع غیرمجاز اینترنتی ! فیلم دیگری از او را تبلیغ می کنند به نام بانوی انتقامجو که ظاهرا معروف شدن یانگوم هم با این فیلم بوده است !

Labels:

YADDASHT.TK

اون روز موبایلم که زنگ زد ، در حال کج و راست کردن دیش ماهواره رو پشت بوم خونه مادر خانم بودم وسطهای کار بود که پدر خبر داد که من الان اینجام و دایی حالش خوب نیست اگر تونستی خودت رو برسون ! قلبم به تاپ تاپ افتاده بود نمی دونم چند تا چراغ قرمز رو رد کردم تا رسیدم دم در خونش دو تا ماشین کلانتری ایستاده بودند و خیلی بی سر و صدا بود ، وارد که شدم دیدم پدر با یکی از دوستان دایی نشسته اند پدر من رو به دوست داییم معرفی کرد و اون بدون هیچ مقدمه ای گفت : تسلیت می گم .... خشکم زد ، افتادم رو صندلی ، نمی دونستم باید چکار کنم ، گریه کنم ؟ مات مونده بودم ، در حال اسباب کشی بود ، خونش رو فروخته بود و در حال نقل مکان بود ، گفتم کجاست ؟ گفتند تو اتاق رو تخت خواب ، دوستان و همسایه ها که دو روزی ازش خبر نداشتند به آتشنشانی خبر داده بودند و اونها با شکستن قفل خونه وارد شده بودند و اون رو دیده بودند که پاهاش از لبه تخت روی زمینه و خودش رو تختخواب افتاده پزشک قانونی هم با از این مینی بوسهایی که داره که بدون صندلی هست رسید ، دو سه تا سرباز پزشک قانونی هم برانکارد رو تا دم در اتاق که آوردند در رفتند ، سروان کلانتری که اونجا بود هم گفت باید نیروهای زبده برای اینکار تربیت بشوند یکی دو تا از کارکشته هاشون زیپ کیسه سورمه ای رنگی را باز کردند و روی برانکارد گذاشتند و دو نفر دیگه دست و پاشو گرفتند و روی برانکارد گذاشتند چشمهاش باز بود که دلم نیومد همون جور باز بمونه و بستمشون و اون رو به سمت مینی بوس پزشکی قانونی بردیم ، در پشت مینی بوس که باز شد چهار تا جسد دیگه تو همون کیسه های سورمه ای بود که مامور پزشکی قانونی گفت این یکی رو بین اون دو تا جسد آخری بگذاریم ، خلاصه وضعیتی بود ، در حالی که ما در این شهر درندشت زندگی می کنیم عده ای در شهر می گردند و اجساد را جمع آوری می کنند !!!! آخرش هم گفتند بیایید رسید جنازه تون رو بگیرید !!!! و شماره پرونده ای رو دادند که برای پیگیری باید مراجعه می کردیم . √ وقتی زلزله می یاد و یه تکونی به ما می ده ، شبها با بسم اله می خوابیم و از خدا می خواهیم که اگه بازم اومد خدا ما و خانواده مان را محفوظ نگه داره و تا یه مدت اون رو تکرار می کنیم تا فراموشش کنیم ، وقتی یکی از نزدیکانمان فوت می کنه هم همینطوره با خودمان آسمان ریسمان می بافیم و می گوییم مثلا بابام که ناراحتی قلبی داره خدا عاقبتش رو به خیر کنه و فلانی که سنش بالا هست خدا نکنه بلایی سرش بیاد و خودمان را هم از قاعده مستثنی نمی کنیم تا این مساله هم بگذره و فراموشش کنیم ، این حس فراموشی که خدا به ما انسانها داده در خیلی جاها به کمکمان می یاد تا بتونیم فکر بعضی از مصیبتها مثل مرگ رو که به قولی از رگ گردن هم به ما نزدیکتر است ، کمی از خود دور کنیم و بیشتر به زندگی فکر کنیم ، مرگ دیگران رو که می بینیم فکر می کنیم چرا با فلانی قهرم ؟ چرا حرفی زدم که ناراحت بشه ؟ چرا در جایی که می تونستم بر خشمم غلبه کنم ، نکردم و خیلی کارهای دیگری که بعد از انجام آن دچار پشیمانی می شویم اما همین حس فراموشی بعضی جا ها سبب متضرر شدنمان هم می شه و پس از ادغام با احساس تکبر و غرور و ... ما رو بر می گردونه به همون انسان خودخواهی که بودیم ! به همون آدمی که می تونه بهتر از اینی که هست باشه و نمی تونه ! √ قول می دم در پست بعدی از حال و هوای مرگ بیام بیرون . √ برای اونایی که سخته با آدرس فعلی بیان اینجا ، می تونن از لینک http://yaddasht.tk استفاده کنند .

Labels: ,

دایی جان بدرود

هنوز نرمی پلکهایش بر روی انگشتانم سنگینی می کند ، هیچگاه فکر نمی کردم شهامت این را داشته باشم تا چشمانی که یک عمر زیبایی ها و زشتی های روزگار را چشیده بر هم ببندم ، انگار جسم سردش هم مقاومت می کرد ، می گفت نبند ! من هنوز هم کارهای نیمه تمام زیادی دارم ، هنوز هم می خواهم از زندگی لذت ببرم ، تو را به تمام خاطرات شیرینی که داشتیم قسم می دهم ... نمی دانم ! کسی که زندگی را با چشمان باز بدرود می گوید چه احساسی داشته و آخرین لحظات را چگونه حس کرده ؟ حس کردن مرگ هنگامی که نفسهای آخر کشیده می شود شاید دردناک ترین و شاید شیرین ترین لحظه برای او باشد ! نفس که به شماره می افتد و احساس مرگ مابین رفتن و ماندن دست و پا می زند و لحظه ای فرا رسیده که فرشته مرگ آغوشش را برای مسافر جدید باز می کند برای هیچکس قابل لمس نیست این عقدی است فقط مابین مسافر و معبود . همیشه بر زندگی اف می گویم به این رنگارنگ ِ پرفریب ، به این پر زرق و برق مزور ، به این گلدان گاهی شاداب و گاه پژمرده ، به این سوال بی جواب ، به این قایق سرگردان ، به این محدود ترین دم هستی و به این بود و نبود آنی . در فرهنگ ما از دست دادن عزیزان مصیبتی بزرگ است و تا سوم و هفتم و چهلم و سال تمام نشود داغ از دست رفته از بین نمی رود و حتی تا سالها ادامه می یابد ، جامعه ایرانی با این عاطفه باورنکردنی که نسبت به خانواده دارد سنگینی این حس دوست داشتنی را مادام العمر همراه دارد . اما فکر می کنم اگر به جای خود را بر روی خاک کشیدن و گل بر سر مالیدن و این فریادهایی که گوش فلک را کر می کند و این به اصطلاح کولی بازی ها و غش و ضعف کردن ها هنگام خاکسپاری ، متانت ، سنگینی و وقار خود را حفظ کنیم و برای روح از دست رفته فاتحه و دعایی بخوانیم ، شاید گوشه ای از این فرهنگ به انحراف کشیده شده را اصلاح کنیم . از فرهنگ غرب همیشه به مراسم خاکسپاریشان غبطه می خورم با اون آرامش و دسیپرینی که داره و قبول مرگ از جانب صاحبین عزا . مرگ عزیزان تلنگری است به احساس حسد و غرور و کینه ورزی که در اعماق سیاهی قلبهایمان است ، ای کاش می شد تمام این سیاهی ها را دور ریخت !! حسّ بخشیدن و دوستی ها را گسترش داد و پهنه قلبها را همچون دریا وسیع نگاه داشت و جز مهر از خود بروز نداد . مرگ ! قبولت دارم چون زندگی ایجاب می کند .

Labels: ,

دایی جان خداحافظ

هنوز نرمی پلکهایش بر روی انگشتانم سنگینی می کند ، هیچگاه فکر نمی کردم شهامت این را داشته باشم تا چشمانی که یک عمر زیبایی ها و زشتی های روزگار را چشیده بر هم ببندم ، انگار جسم سردش هم مقاومت می کرد ، می گفت نبند ! من هنوز هم کارهای نیمه تمام زیادی دارم ، هنوز هم می خواهم از زندگی لذت ببرم ، تو را به تمام خاطرات شیرینی که داشتیم قسم می دهم ... نمی دانم ! کسی که زندگی را با چشمان باز بدرود می گوید چه احساسی داشته و آخرین لحظات را چگونه حس کرده ؟ حس کردن مرگ هنگامی که نفسهای آخر کشیده می شود شاید دردناک ترین و شاید شیرین ترین لحظه برای او باشد ! نفس که به شماره می افتد و احساس مرگ مابین رفتن و ماندن دست و پا می زند و لحظه ای فرا رسیده که فرشته مرگ آغوشش را برای مسافر جدید باز می کند برای هیچکس قابل لمس نیست این عقدی است فقط مابین مسافر و معبود ، بدون هیچ ناظر و شاهدی . همیشه بر زندگی اف می گویم به این رنگارنگ ِ پرفریب ، به این پر زرق و برق مزور ، به این گلدان گاهی شاداب و گاه پژمرده ، به این سوال بی جواب ، به این قایق سرگردان ، به این محدود ترین دم هستی و به این بود و نبود آنی . در فرهنگ ما از دست دادن عزیزان مصیبتی بزرگ است و تا سوم و هفتم و چهلم و سال تمام نشود داغ از دست رفته از بین نمی رود و حتی تا سالها ادامه می یابد ، جامعه ایرانی با این عاطفه باورنکردنی که نسبت به خانواده دارد سنگینی این حس دوست داشتنی را مادام العمر همراه دارد . اما فکر می کنم اگر به جای خود را بر روی خاک کشیدن و گل بر سر مالیدن و این فریادهایی که گوش فلک را کر می کند و این به اصطلاح کولی بازی ها و غش و ضعف کردن ها هنگام خاکسپاری ، متانت ، سنگینی و وقار خود را حفظ کنیم و برای روح از دست رفته فاتحه و دعایی بخوانیم ، شاید گوشه ای از این فرهنگ به انحراف کشیده شده را اصلاح کنیم . از فرهنگ غرب همیشه به مراسم خاکسپاریشان غبطه می خورم با اون آرامش و دسیپرینی که داره و قبول مرگ از جانب صاحبین عزا . مرگ عزیزان تلنگری است به احساس حسد و غرور و کینه ورزی که در اعماق سیاهی قلبهایمان است ، ای کاش می شد تمام این سیاهی ها را دور ریخت !! حس بخشیدن و دوستی ها را گسترش داد و پهنه قلبها را همچون دریا وسیع نگاه داشت و جز مهر از خود بروز نداد . مرگ ! قبولت دارم چون زندگی ایجاب می کند .

Labels: ,

گل نازم

با تمام وجود دوستت دارم ، هر روز بيش از بيش به تو عشق مي ورزم ، نبودنت برايم مرگ است و بودنت تمام آرزوهاي دست نيافتني ام ، با تو به تمام آرزوهايم رسيده ام و در كنار تو فارغ از تمام نابسامانيها آرام ترين روزگار را مي گذرانم و خدا را شاكرم به تمام داده ها و نداده هايش و مي ستايمش به خاطر گل نازي كه به من عطا كرده است .

پ. ن 1 : امروزعكسش را ، كه با اون حال تب دار به عنوان زيباترين عكس براي روي جلد مجله راه زندگي انتخاب شد ديدم ، اشك شادي بر چشمانم حلقه زد .

پ . ن 2 :آنيتا: در زبان فارسي مخفف آناهيتا است يعني معصوم ، بي گناه ، فرشته اي كه موكل آب است ، ناهيد ، ستاره زيبايي و عشق و به زبان اسپانيايي يعني مثبت و قطعي ….

Labels: ,


Referring Sites

referer referrer referers referrers http_referer
©2004-2012 Hamsaafar - Weblog - All Rights Reserved